|
|
Hengameh
Golestan |
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
دخترکان،در لباس عروس، باد دستان کوچکشان که التهاب دارد. و مادران
دیگری که با درد زن می شوند،اما امشب چه خوشگل می خندند.و کودکانی که
تا قبل از رخت دامادی و عروسی آزاد می شوند
|
| |
|
|
|
 |
.چه زود
مادر می شوند، کودکان مادرشان را
و نگاهشان چه چیز را در من می جوید؟ و پسرانی که نمی دانم به کجا می
روند؟ |
| |
|
|
|
 |
نگاه می
کردم ;
سیاه، سفید، خاکستری. غمگین شدم. رنگ می خواهم. در جریان زندگی هایی
که مرا 10 سال با خود برد |
|
|
|
 |
مردمان زادگاهش مخفیانه با خاطره یک عکس به او عشق
ورزیدند. و بعد چه فریادها بلند برایش .سرود
کردند و آزادانه به او عشق ورزیند. جان دادند تا بیاید
|
| |
|
 |
|
|
 |
.این
جا لندن است. رنگ ها، زرق و برق ها و صداها، راه می روم
.ویترین ها با تصاویر مردم سرگردان در آن. شب به خانه می روم
.سرگردانی مردم در حجم کوچک سرم تا ساعت ها مرا به خواب نمی برد |