مردمان زادگاهش مخفیانه با خاطره یک عکس به او عشق ورزیدند. و بعد چه فریادها بلند برایش سرود کردند و آزادانه به او عشق ورزیدند. جان دادند تا بیاید.

چه زود مادر می شودند کودکان مادرشان را.

و  نگاهشان چه چیز را در من می جوید؟ و پسرانی که نمی دانم به کجا می روند؟

نگاه می کردم ; سیاه، سفید، خاکستری. غمگین شدم. رنگ می خواهم. در جریان زندگی هایی که مرا ۱۰ سال با خود برد.

این جا لندن است. رنگ ها، زرق و برق ها و صداها، راه می روم.

ویترین ها با تصاویر مردم سرگردان در آن. شب به خانه می روم.

سرگردانی مردم در حجم کوچک سرم تا ساعت ها مرا به خواب نمی برد.

دخترکان، در لباس عروس، با دستان کوچکشان که التهاب دارد. و مادران دیگری که با درد زن می شوند. اما امشب چه خوشگل می خندند. و کودکانی که تا قبل از رخت دامادی و عروسی آزاد می شوند.

Hengameh Golestan